close
چت روم
قسمت آخر رمان زیبای لحظه های دلواپسی

لاویها - بهترین سایت عاشقانه | لاوی ها | رمان | چت روم | داستان | اس ام اس | عکس | آهنگ | کلیپ | کارت پستال | دانلود | لاو | Loveha.iR

موضوعات
آمار سایت
  • افراد آنلاین : 1
  • بازدید امروز : 152
  • بازدید دیروز : 219
  • کل بازدیدها : 673,532
  • ورودی گوگل امروز: 0
  • ورودی گوگل دیروز: 1
  • تعداد کل مطالب : 264
  • تعداد اعضا: 135
  • کل نظرات : 269
  • كاربران VIP سایت : 5 نفر
تبلیغات
عنوان نوشته شده توسط بازدید پاسخ
saharim 76 0
shima 291 0
shima 260 0
shima 206 0
shima 196 0
shima 193 0
fatima 217 0
fatima 247 0
♥ در انجمن های عاشقانه ها عضو شوید و به صورت رایگان پشتیبانی شوید ♥

قسمت آخر رمان زیبای لحظه های دلواپسی

قسمت آخر رمان زیبای لحظه های دلواپسی
 

قسمت آخر رمان لحظه های دلواپسی را در ادامه مطلب بخوانید...

نداره پس خط چهارم صفحه راست کتاب روبخون !!! اینبارنتونستم سرباززنم وبا کنجکاوی این که چه چیزی ممکنه دراون خط نوشته شده باشه به کتاب نگاه کردم؛ پارسا هم به من خیره شده بود ومنتظر واکنشم بود. ناگهان گلوم خشک شد تازه متوجه شدم که درتمام مدتی که پارسا دراتاقم بوده ومن خودموخونسرد مشغول مطالعه نشون داده بودم کتابوسروته گرفته بودم !!!! ازبدجنسیش به شدت حرص می خوردم ونمی تونستم عکس العملی نشون بدم.بازحمت سرموبالا گرفتم وگفتم: من...من...حواسم... خندید وگفت: نمی خواد خودتوناراحت کنی ولی اعتراف کن که حق با من بود.با لج گفتم: نخیراصلاً اینطورنیست من داشتم... کناردیوارایستاد وگفت: خواهش می کنم لجاجت روکناربذار،خودت خوب می دونی که من ازحرفم برنمی گردم؛فقط بگوچرا دستپاچه بودی؟! با عصبانیت کتابوبه طرفش پرتاپ کردم وگفتم: بس می کنی یا نه؟ جا خالی داد وکتاب با دیواراصابت کرد وگفت:عجب ضربه دستی داری اگه توسرم خورده بود مرخص شده بودما . کمی بعد گفت: پروا چرا تقاضای انتقالی دادی؟ - هه ! چه زود با خبرشدی؟ نکنه ازراه نرسیده یکراست رفتی بیمارستان ؟ پارسا: نه رئیس بیمارستان تلفنی بهم خبرداد. - فکرنمی کنم این همه راهواومده باشی که اینوازم بپرسی؟ پارسا: اتفاقاً تنها دلیلم همینه. - شما که قراربود امشب برید خونۀ ما ، چطورسروکله ت اینجا پیدا شد؟ کنارپنجره رفت وبه بیرون خیره شد ،لحظه ای بعد بدون توجه به سؤال من گفت: پروا تویکدفعه چت شد؟ چرااینقدرتغییرکردی؟ چه می تونستم به اوبگم؟ بگم که جای خالی تورنجم می ده ودیگه اونجا بدون توبرام جهنمی بیش نیست.ایکاش می تونستم این حرفهاروبهش بگم ولی افسوس...چقدردلم می خواست که انتخابش من بودم وبیشترازهرکس دیگه ای درزندگی خوشبختش می کردم. ازجام برخاستم وبه سمت دررفتم که پارسا جلوم سبزشد وراهو به روم سد کرد وگفت:من ازت یه سؤال کردم که این سؤال جواب داره،تا جوابموندی حق نداری ازاین اتاق خارج بشی. سرموپایین انداخته بودم ومی ترسیدم اگربه چشمهاش نگاه کنم اختیارازدست بدم.بنابراین فقط سکوت کردم...اینکارم باعث تحریک اعصابش شد وگفت:مگه با تونیستم ؟ به من نگاه کن ببینم. با سردی گفتم: من معمولاً عادت دارم با گوشهام بشنوم نه با چشمهام. با تمسخرگفت: آخه جوابموندادی این بود که فکرکردم با چشمهات می شنوی! بدون اینکه نگاش کنم گفتم: اصلا"حوصلۀ شنیدن حرفاتوندارم. پارسا: محکم بازوهاموگرفت فشارداد وبا فک منقبض شده گفت : ولی باید جواب منوبدی درغیراین صورت پاتوازاین دربیرون نمی ذاری. بازوهاموازدستش کشیدم بیرون وگفتم: توچیکاره ای که به من میگی چیکارکنم یا نه؟ الانم بذاربرودیگه نمی خوام چشمم به اون قیافۀ بی ریختت بخوره ! به زورخنده شوجمع وجورکرد وگفت : با کی بودی گفتی بی ریخت ؟ هان ؟! - مگه غیرازتوکس دیگه ای هم اینجا هست ؟ اومد نزدیکم ایستاد . ازجام تکون نخوردم وزل زدم توچشم هاش... آخ که چقدردلم برای نگاهای گستاخانه ش تنگ شده بود.باید هرطوریکه بود احساساتمومهارمی کردم. دستهاشوزد به کمرش.باحالت گنگی نگام کرد وآروم گفت: پروا توچت شده ؟ چرا اخلاقت یک دفعه ازاین روبه اون روشده؟ توهمون پروایی هستی که نیمه شب نذاشتی پشت فرمون بشینم که یه وقت بلایی سرم نیاد . چی باعث این تغییرشده؟ چی باعث شده انقدرازمن بدت بیاد که حتی حاضرنباشی توی صورتم نگاه کنی ؟ با تمام تلاشی که کردم متأسفانه نتونستم جلوی ریزش اشکهاموبگیرم. به چشمهاش نگاه کردم وگفتم : آره من نه فقط اون شب بلکه همۀ روزاییکه درکنارت نفس می کشیدم دل نگرانت بودم.توغیرمستقیم به من قول دادی ولی عهد شکنی کردی.توبه محبت من خیانت کردی. به من بی احترامی کردی.تونفهمیدی من تمام دردموتوی دلم ریختم ونذاشتم کسی بفهمه. به سمت درگاهیه بزرگ اتاق به راه افتادم.ازپشت پردۀ توری اتاق به باغ خیره شدم وآروم اشک می ریختم.حضورشوپشت سرم احساس کردم،بدون اینکه حرکتی کنم آروم گفتم: ازوقتی اومدی با حضورت زندگیم پرشده ازلحظه های دلواپسی ...

 

دیگه گریه امانم نداد .اومد روبروم ایستاد.کلافه وعصبی بود دست به سینه ایستاد وگفت : چی باعث شده فکرکنی بهت خیانت یا پشت کردم؟ چی باعث این سلب اعتماد شده ؟
همونطورکه به روبروخیره شده بودم پوزخندی زدم وگفتم: هه... چیکارقراربود بکنی که نکردی.شش ماه منو توی برزخ رها کردی وبرگشتی جشن ازدواجتو برگزارکنی والانم حتما"اومدی اینجا که برای عروسیت دعوتم کنی...
نمی دونم چرا احساس کردم سایۀ یه لبخند به روی لبهاش اومد وسریع محوشد ! با قیافۀ گرفته ای گفت : پس که اینطور!
بعد نفس بلند وعمیقی کشید وگفت : پروا من مجبورشدم ؛ خواهش می کنم ازدست من ناراحت نباش.می دونم که منوخیلی دوست داری !!
مثل فنرازجا پریدم ، می خواستم بهش حمله کنم که دیدم داره می خنده ! چشمهام داشت ازحدقه درمیومد.با حرص گفتم: کی به تواین اطمینانوداده؟ توخجالت نمی کشی این حرفوبه من می زنی؟!
با همون خنده گفت : مگه نمی گن دل به دل راه داره؟ اگه این حرف درست باشه پس توهم منودوست داری !
هاج وواج داشتم نگاش می کردم دربدنم رمقی نمونده وپاهام بی حس شده بود وازتحمل وزنم عاجزبود که دیگه تاب نیاوردم خم شدم،درست لحظه ای که داشتم سقوط می کردم درآغوشم گرفت ؛ کنارتخت برد روی اون نشوند وخودش درکنارم نشست...
گفتم:می دونم که بعدها که تورفتی خودموسرزنش می کنم که چرا بهت حرفی زدم.
سرشوبلند کرد مستقیم درچشمام خیره شد وگفت:من قراره با کی ازدواج کنم که خودم خبرندارم !
ازاینکه خودشوناآگاه نشون می داد کلافه شدم وگفتم: خواهش می کنم خودت روبه اون راه نزن . خودت می دونی درمورد چی دارم صحبت می کنم، منظورم ازدواجت
با شراره ست...
اینباردیگه واقعا" حیرت زده گفت: چه کسی گفته که من قراره با شراره ازدواج کنم؟ درپاسخ گفتم: تمارض نکن ! خاله خودش به مامان گفت داری میای که جشن ازدواجتوبگیری...
لبخندشوبلعید وگفت: صحیح ! پس موضوع ازاین قراره .
دستاشوبه هم قفل کرد وآرنجشوگذاشت روی زانوهاش. به نیم رخش خیره شدم.توی فکربود . بعد ازمکث کوتاهی گفت:ولی پروا من به خاطرتوهم که شده تصمیم دارم به امریکا برنگردم !
گفتم:به حال من تأثیری نداره چون دیگه توی اون بیمارستان نیستم.
ودردل گفتم: "دیدن تودرتملک دیگری بدترازروزی هزاربارمردنه"
ازروی تخت برخاست وکنار پنجره رفت به باغ خیره شد.کمی فکرکرد وگفت:اتفاقاً خیلی هم مؤثره! برای اینکه شراره هم مثل توپرستاره ومن خیال دارم توی همون بیمارستان ترتیب استخدامش روبدم که توتنها نباشی ! 
احساس کردم لیوان آب جوشی روی سرم ریختن.با عصبانیت ازجا پریدم تقریباً فریاد زدم:لازم نکرده به فکرمن باشی، تومی خوای منوبا این کارت داغون کنی، خیال داری برام آیینۀ دق بیاری؟!
نفسم به شماره افتاده بود وداشتم خفه می شدم.زدم زیرگریه که پارسا کنارم اومد ودستهاشوازدوطرف سرمیان موهام فروبرد به چشمام زل زد وگفت:پروا با من ازدواج می کنی؟!
حس کردم گوشهام اشتباه شنیده بنابراین گفتم: من متوجه نشدم توچی گفتی؟ کمی مکث کرد وگفت:خوب شنیدی چی گفتم.
مستأصل نگاش کردم وبا بلاتکلیفی گفتم: ولی آخه...آخه...مگه قرارنیست توبا شراره ازدواج کنی؟ اصلاً مگه برنگشتی که مقدمات ازدواجت روفراهم کنی؟
ناگهان زد زیرخنده وگفت:چی میگی دختر,شراره شوهرداره!!!
با گیجی نگاهش کردم.سنسورای مغزم داشت به کارمی افتاد.
با حیرت گفتم: چی گفتی؟ شوهرداره؟ ولی مگه قرارنبود که با توازدواج کنه؟ اخمهاشودرهم کرد وگفت:من ازروزی که خودمو شناختم قراربوده با توازدواج کنم ،اگه حتی منودوست نداشتی وادارت می کردم.محاله بذارم نصیب کس دیگه ای بشی.
مطمئن شدم که سربه سرم می ذاره ! گفتم: ولی خودت همین چند دقیقه پیش گفتی که قراره ترتیب استخدامش روبدی؟
ناگهان خندۀ بلندی کرد ودرحالیکه روی لبۀ تخت می نشست به کنارش اشاره کرد وگفت: بیا بشین اینجا پهلوی من تا جریان روبرات تعریف کنم.یه سوءتفاهم کوچیک به وجود اومده.
بی اختیارکنارش نشستم وبا بی تابی به دهانش چشم دوخته بودم تا حقیقتوبشنوم که شروع کرد: 
تقریباً پنج سال پیش بود که شراره به امریکا اومد.سیروس دوست مشترک من وپدرام درنگاه اول شیفتۀ اوشد آخه ما هرسه تویک منزل سکونت می کردیم وشراره درهمسایگی ما بود.من وپدرام تمام سعیمون روبرای به تحقق رسیدن عشق این دوکردیم وعاقبت دوسال بعد این دوبا هم ازدواج کردن.اونها واقعاً زوج خوشبختی بودن .همونطورکه گفتم شراره پرستاری می خوند...بعدازاینکه به ایران برگشتم ازشون بی خبربودم تا اینکه شراره به ایران اومد ومنوازروی آدرسی که قبل ازخداحافظی بهشون داده بودم پیدا کرد.اولش ازاینکه تنها اومده بود جا خوردم وفکرکردم خدای نکرده ازهمدیگه جدا شدن ولی بعد شراره گفت که درسرسیروس توماربزرگی رشد کرده واوهم به هیچ عنوان راضی به عمل نمی شه . به همین خاطرسراغ من اومده بود که کمکش کنم...وقتی جواب عکسها واسکن ها وآزمایشاتش روکه با خودش آورده بود دیدم اوضاعش بسیارخطرناکه وهرساعت براش حیاتیه ، این بود که سریع برای سفراقدام کردم.بخاطرموقعیت بیمارم واینکه اقامت اونجارودارم وبرگه ای که ازنظام پزشکی ارائه دادم خیلی سریع مقدمات انجام شد وسریع ایران روبه مقصد امریکا ترک کردم.
بعد ازمعاینات وآزمایشات دقیق ترمتوجه شدم تومارخیلی بزرگترازاونیه که تصورمی کردم.بالاخره با سختی مجابش کردم که باید به زودی ازشراین غدۀ مزاحم خلاص بشه اونم گفت که درصورتی رضایت میده که من جراحش باشم.
با هیجان پرسیدم:خب بعدش چی شد؟ گفت:عملش کردم . یک عمل سخت وطولانی ولی بالاخره تموم شد.تقریبا" امیدمون چهل درصد بود.سیروس یعد ازعمل هشت روزبه کما رفت ولی بعدش به مرورزمان بهبود پیدا کرد ومن هم تا سلامت کاملش روبه دست بیاره موندم اونجا والانم خیالم راحته وبرگشتم.درواقع معجزه بود...
تمام ماجراهمین بود.حالاهم اگه دخترعموی لجبازوعجولم رضایت بده می خوام باهاش ازدواج کنم.
ازخودم بدم اومده بود چون درتمام این مدت اورومحکوم کرده بودم وبدون اینکه ازجریان اطلاع داشته باشم یک جانبه به قاضی رفته بودم.
غرق دراین افکاربودم که پارسا یه دفعه بلندم کرد نشوند روی پاهاش وگفت: حاضری تا آخرعمریاروغمخوارم باشی؟
با بغضی که دوباره به سراغم اومده بود وچشمهاموپرازاشک کرد گفتم: بله؛ قول میدم همیشه همراه وشریکت باشم.
اشکاموپاک کرد.با لبخند داشت نگام می کرد،آروم صورتشوآورد جلو.تمام وجودم چشم شده بود وبا ولع سیری ناپذیری نگاش می کردم.فاصلۀ صورتش کم و کمتر می شد.آروم لبهاشوگذاشت روی لبام.اولش بعدازیک تماس کوچیک سرشوبردعقب کمی به چشمهام خیره شد،دوباره سرشوآورد جلوواینبارمحکم تر...سه چهارتا بوسه روی لبهام زد وشروع کرد به بوسه های عمیق تر،اختیارازکف داده بودم.دیگه ترسی نداشتم کسی وارد اتاق بشه.دنیای من اون لحظه توی اون آغوش گرم وامن وشیرین خلاصه می شد.ناخودآگاه دستاموآوردم بالا وپنجه هامولای موهای خوش حالتش فروکردم.یه دستشو سفت دورکمرم حلقه کرده بود ومحکم به خود شمی فشرد ودست دیگه شو روی پای برهنه م می کشید.نمی دونم چه مدت توی این وضعیت بودیم که سرموآروم کشیدم عقب . صورتمونگاه کرد ویه بوسه کوچولوگوشۀ لبم نشوند وگفت : خانم خوشگله امشب قراره برای خواستگاری مزاحم عمووخاله بشیم .
با نیش بازگفتم: راست میگی ؟
ازدیدن قیافم خندش گرفت وگفت: بله ! فعلا" که شما فرارکردید!
با دستپاچگی گفتم: خب چیزی نیست که ! الان میریم خونمون.
با صدای بلند خندید ، گونه موبوسید وگفت:لازم نیست ، همه قراره بیان اینجا.دوست داری کِی عروسی روبرگزارکنیم؟
خودموبراش لوس کردم وگفتم:من باید فکرکنم !!
یه دفعه دوتا دستهاشومحکم دورم حلقه کرد...توی بغلش ولوشدم،سرم به سمت عقب متمایل شد وخرمن موهام سرازیرشد.دولا شد زیرگلوموبوسید وگفت : فکربی فکر!اصلا" همین الان می ریم محضروازاونطرفم می برمت خونه م .
خودموبه بوسه های بی امانش سپردم...تمام وجودم تبدیل به گلوله ای آتشین شده بود.تمام وجودم نیازبود.نیازبه این عزیزدوست داشتنی وآغوش امنش ...  
درهمین موقع دراتاق بازشد وازپشت درکسی هلهله کرد ! نمی دونستم چه کسی پشت دره وهمانطوردرآغوش پارسا به درخیره شدم که پویا وارد شد وگفت: ایشالا که مبارکه !
 یه دفعه نگاهی به من کرد وروبه پارسا گفت: قربان نداشتیما ! فکرنمی کنی یه کمی زود دست به کارشدی؟! بعد صداشوبرد بالا و نعره زد آآآآآآآآآی نفس کش !!! آقاجون بیا ببین چه خاکی تو سرت شد !!!
من سریع ازبغل پارسا اومدم پایین وگفتم : إاِاِاِاِ... پویا چرا آقاجونوصدا می کنی؟!
پارسا با خنده گفت: تویک دفعه ازکجا سبزشدی؟
پویا سینه شوصاف کرد وگفت: آقاجون راپرتتونوداد.فکرکنم تواین مدتی که با هم حرف می زدید گوش وایساده بوده.بینم حرفای بی تربیتی که نزدید ؟!
من وپارسا زدیم زیرخنده که پویا روبروم ایستاد وگفت: مبارکت باشه سپس سرش روبه آسمون بلند کرد وگفت: الهی که خوشبخت بشین.
بعد اضافه کرد پروا یه چیزی بگم قول میدی عصبانی نشی؟
با اضطراب گفتم:  چیزی شده ؟
پویا :تواول قول بده .
- باشه قول میدم،حالا بگوچی شده ؟
پویا :راستشوبخوای من تواین مدت جریان شراره رومی دونستم !
- جدی که نمی گی؟
پویا:باورکن دارم جدی میگم !
برگشتم سمت پارسا وگفتم:پارسا ؟!
اونم داشت به پویا نگاه می کرد وسرشوتکون داد.
با چنان جیغی دنبالش کردم که دررفت.می خواستم برم دنبالش که پارسا ازپشت نگهم داشت وازهمونجا فریاد زدم پویا توحال وروزمنوندیدی ؟ چطوردلت اومد به من چیزی نگی؟
ازهمون بیرون با صدای بلند گفت : آخه توکه ازمن چیزی نپرسیدی! تازشم می ترسیدم این پارسا یه وقت برنگرده.توهم که یه جوری وانمود می کردی من فکرمی کردم برات اهمیتی نداره.
یه خبرخوش برات دارم عمه خانم !!!!!!
اومدم دوباره داد وهواربزنم که با کلمۀ آخرپویا برق سه فازازکله م پرید ... عمه ... عمه..خدایا یعنی من دارم عمه میشم ؟
تمام ناراحتیم ازبین  رفت،ازخوشحالی روی پا بند نبودم..
پویا که دید آبها ازآسیاب افتاده گفت : خب الحمدلله به خیرگذشت  !
بهتره زودترآماده بشید که الان عاقدم با مهمونا میاد.
اینوگفت ورفت .
وقتی دوباره با پارسا تنها شدم گفتم:واقعا"پویا جریانومی دونست ؟!
با حرکت سرجواب مثبت داد.
گفتم : از چه زمانی ماجرارومی دونست ؟
لبخند قشنگی زد وگفت:ازروزیکه برای ادامه تحصیل ازایران رفتم،پویا می دونست من تورودست دارم.پس فکرکردی برای چی انقدرراحت با رابطۀ من وتوکناراومدوصداش درنیومد.
ازته دل خندیدم ودستمودوربازوش حلقه کردم.
به صورتش که نگاه کردم لبخندی روی لبهاش بود وهردودست دردست همدیگه بیرون رفتیم...
آسمان نزدیک غروب بود ولی برای من وپارسا آغازطلوع زندگیمان بود ...
 


این مطلب را به اشتراک بگذارید :
اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در فرندفا اشتراک گذاری در دلشکسته اشتراک گذاری در لینک پد اشتراک گذاری در میکروبلاگ دنبالر اشتراک گذاری در فیسنما اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در یاهو ایمیل کردن این مطلب این مطلب را چاپ کن


نظر شما دوست عزیزم در مورد این مطلب چیه ؟

در قسمت نظرات (پایین صفحه) نظر خودتون رو بنویسید.

اگر انتقاد یا پیشنهاد و نقطه نظری هم دارید خوشحال میشم بدونم. با تشکر


مطالب مرتبط را ببینید

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

خرید شارژ ایرانسل ، همراه اول ، تالیا


فروشگاه اینترنتی کارت شارژ لاوی ها برای خرید آنلاین شارژ ایرانسل ، شارژ همراه اول، شارژ تالیا  ,و شارژ رایتل با هدف آسان سازی خرید شارژ برای شما عزیزان راه اندازی شد. از این پس میتوانید شارژ خود را از طریق این سامانه به نشانی http://sharj-loveha.orq.ir خرید نمایید. از خصوصیات این سیستم می‌توان به پرداخت کاملاً امن اینترنتی و خرید از طریق کارت های بانکی عضو شتاب و همرا با قرعه کشی روزانه بین کاربران اشاره کرد. امیدواریم با استقبال شما عزیزان از این بخش و حمایت مالی ، ما را در هرچه بهتر کردن کیفیت روند رو به رشد لاوی ها یاری نمایید.


سامانه شارژ آنلاین
صفحات ویژه
شما هم بنویسید
مطالب پربازدید
جدیدترین مطالب
مطالب تصادفی
مسابقات ماهانه

    مسابقات ماهانه لاویها

    هر ماه به یک کاربر کارت شارژ 5000 تومانی اهدا می شود و بنر وی به مدت یک ماه در انجمن قرار خواهد گرفت. همین الان عضو شوید شاید شما هم برنده این ماه باشید!

دنیای اپلیکیشن

    
آخرین اپلیکیشن‌های معرفی شده

ابزار هدایت به بالای صفحه